به چه كار آيدت ز گل طبقي
از گلستان من ببر ورقي
گل همين پنج روز و شش باشد
وين گلستان هميشه خوش باشد
سعدي از ستونهاي سترگ سخن پارسي است. شيريني و شيوايي سخن او در غزل همتايي جز حافظ ندارد. همين است كه او را از ديرباز افصح المتكلمين (شيواترين سخنوران) لقب دادهاند. سعدي در انواع سخن استاد است؛ چه غزل، چه قصيده، چه مثنوي (بوستان)، چه در حكايات منثور (گلستان)، چه قطعه، چه رباعي و ترجيع بند. آرامگاه او سعديه در شيراز، همچون حافظيه (مزار حافظ) از يادمانهاي تاريخي و ميراثهاي فرهنگي ارجمند شيراز و ايران زمين است.
منت خداي را عز و جل (سپاس خاص خداي بزرگ است) كه طاعتش موجب قربت (نزديكي به خداوند) است و به شكر اندرش مزيد نعمت (شكرگزاري خداوند سبب افزايش نعمت) . هر نفسي كه فرو مي رود، ممد حيات است (نفس كشيدن باعث ادامه زندگي است) و چون برميآيد مفرح ذات (بازدم موجب شادماني جان است). پس در هر نفسي، دو نعمت موجود است و بر هر نعمتي شكري واجب.
از دست و زبان كه برآيد
كز عهده شكرش به درآيد
اعملوا آل داوود شكراً و قليل من عبادي الشكور. (اي خاندان داوود شكرگزار باشيد كه اندكي از بندگان من شكرگزارند) سباء13
بنده همان به كه به تقصير خويش
عذر به درگاه خداي آورد
ورنه سزاوار خداونديش
كس نتواند كه بجاي آورد
يك شب تأمل ايام گذشته ميكردم و بر عمر تلف كرده تأسف ميخوردم و سنگ سراچه دل به الماس آب ديده ميسفتم (با اشك ريختن دل سنگين خود را نرم و سبك ميكردم) و اين بيتها را مناسب حال خود ميديدم:
هر دم از عمر ميرود نفسي
چون نگه ميكنم نماند بسي
اي كه پنجاه رفت و در خوابي
مگر اين پنج روز دريابي
پادشاهي با غلامي كه هرگز دريا را نديده بود، سوار كشتي شد. غلام دچار دريازدگي شد و شروع به گريه و زاري كرد. هيچ كس نتوانست او را با حرف آرام كند. حكيمي دانا با اجازه پادشاه دستور داد غلام را به دريا بيندازند. پس از اينكه مدتي دست و پا زد و آب خورد، او را از دريا گرفتند. در اثر اين كار غلام به گوشهاي رفت و آرام گرفت. پادشاه از حكمت كار حكيم پرسيد و حكيم پاسخ داد:
«قدر عافيت كسي داند كه به مصيبتي گرفتار آيد»
پادشاهي مرد درويشي را در مسير خود ديد و به او گفت: درويش، هيچ به ياد ما هستي؟ درويش جواب داد: بله، وقتي خدا را فراموش ميكنم به ياد شما ميافتم.
عبادت پيشهاي رياكار، خودش را بين مردم انساني پرهيزگار جازده بود. آوازه زهد او به پادشاه رسيد و خواست تا مرد عابد را ببيند. درويش متظاهر براي اينكه پادشاه اعتقاد بيشتري به او پيدا كند تصميم گرفت دارويي بخورد تا بدنش ضعيف و لاغر شود و به انسانهاي زاهد شباهت ظاهري بيشتري پيدا كند. پس دارويي سمي و مرگآور خورد و مرد.
آنكه چون پسته ديدمش همه مغز
پوست بر پوست بود همچو پياز
پارسايان روي در مخلوق
پشب بر قبله ميكنند نماز
عابدي را حكايت كنند كه شبي ده من طعام بخوردي و تا سحر ختمي در نماز بكردي. صاحبدلي شنيد و گفت: اگر نيم ناني بخوردي و بخفتي، بسيار از اين فاضلتر بودي.
اندرون از طعام خالي دار
تا در و نور معرفت بيني
تهي از حكمتي به علت آن
كه پري از طعام تا بيني
پيش يكي از مشايخ گله كردم كه فلاني به فساد من گواهي داده است (به من نسبت ناروا داده است). گفتا به صلاحش خجل كن (با نيكوكاري خود شرمنده اش كن)
تو نيكو روش باش تا بدسگال
به نقص تو گفتن نيابد مجال
پادشاهي از شخص پرهيزگاري پرسيد: «اوقات عزيز چگونه ميگذرد؟» گفت: شبها با خدا راز و نياز ميكنم، سحرها حاجات خود را از خدا ميخواهم و تمام روز گرفتار تأمين مخارج زندگي هستم.
اي گرفتار و پاي بند عيال
دگر آسودگي مبند خيال
غم فرزند و نان و جامه و قوت
بازت آرد زسير در ملكوت
جوان دانشمندي به پدر خود گفت: هيچ كدام از حرفهاي واعظان كه با شور و حال بالاي منبر ميزنند در من اثر نميكند، چون خودشان به گفتههاي خود عمل نميكنند. پدر پاسخ داد: پسرم، به صرف اين فكر نبايد از فصيحت علما روي بگرداني. تو به اين كه فلان دانشمند به علم خود عمل نميكند كاري نداشته باش و فقط از علم او استفاده كن.
باطل است آنچه مدعي گويد
خفته را خفته كي كند بيدار
مرد بايد كه گيرد اندر گوش
ورنوشته است پند بر ديوار
حاتم طايي را گفتند: از تو بزرگ همتتر در جهان ديده يا شنيدهاي؟ گفت: بلي، روزي چهل شتر قرباني كرده بودم، امراي عرب را. پس به گوشه صحرايي به حاجتي برون رفته بودم. خاركني را ديدم پشتهاي فراهم آورده. گفتمش به مهماني حاتم چرا نروي؟ كه خلقي به سماط (سفره) او گرد آمدهاند. گفت:
هر كه نان از عمل خويش خورد
منت حاتم طايي نبرد
من او را به همت و جوانمردي از خود برتر ديدم.
ناخوش آوازي به بانگ بلند قرآن ميخواند. صاحبدلي برو بگذشت. گفت تو را مشاهره (دستمزد ماهيانه) چندست؟ گفت: هيچ. گفت پس (چرا) اين زحمت را به خود ميدهي؟ گفت: از بهر خدا ميخوانم. گفت: از بهر خدا مخوان.
گر تو قرآن برين نمط خواني
ببري رونق مسلماني
نمط: روش
يكي دوستي را كه زمانها نديده بود، گفت: كجايي كه مشتاق (ديدارت) بوده ام. گفت: مشتاقي به (بهتر) كه ملولي.
ديرآمدي اي نگار سرمست
زودت ندهيم دامن از دست
معشوقه كه ديردير بينند
آخر كم از آنكه سير بينند
مهمان پيري شدم كه مال فراوان داشت و فرزندي خوبروي. شبي حكايت كرد مرا، به عمر خويش بهجز اين فرزند نبوده است. درختي درين وادي زيارتگاه است كه مردمان به حاجت خواستن آنجا روند. شبهاي دراز در پاي آن درخت، بر حق بناليدهام تا مرا اين فرزند بخشيده است. شنيدم كه پسر با رفيقان آهسته هميگفت: چه ميشد كه من ميدانستم آن درخت كجاست تا دعا ميكردم و پدرم ميمرد.
شنيدم كه پيرمرد عارفي به مريد خود ميگفت: اي پسر، چندانكه تعلق خاطر آدميزاد به روزي است، اگر به روزيده (دهنده روزي) بود به مقام ملائكه ميرسيد.
هندويي، نفتاندازي (پرتاب كردن نفت شعلهور كه از فنون جنگي بوده است) ميآموخت. حكيمي گفت: تو را كه خانه نيين (از جنس ني) است، بازي نه اين است.
مرد ناداني چشمدرد گرفت. پيش دامپزشك رفت. دامپزشك از همان دارويي كه در چشم چارپايان ميريخت در چشم مرد ريخت و او نابينا شد. براي داوري نزد قاضي رفتند. قاضي گفت: دامپزشك بيتقصير است، چون اگر اين مرد خر نبود، هيچ وقت پيش دامپزشك نميرفت.
ندهد هوشمند روشن رأي
به فرومايه كارهاي خطير
بوريا باف اگر چه بافنده است
نبردندش به كارگاه حرير
بوريا: حصير
از بزرگي پرسيدم معني حديث «اعدي عددك نفسك التي بين جنبيك»(دشمنترين دشمن تو نفس تو است كه در ميان دو پهلوي تو است) چيست؟ و چرا بزرگترين دشمن انسان، نفس انسان است؟ گفت: براي اينكه به هر دشمني خوبي كني، دوست ميشود، مگر نفس كه هرچه بيشتر با او مدارا كني، سركشتر مي شود و دشمنياش را با تو زيادتر ميكند.
دو كس رنج بيهوده بردند و سعي بي فايده كردند. يكي آنكه اندوخت و نخورد و ديگر آنكه آموخت و نكرد.
علم چندان كه بيشتر خواني
چون عمل در تو نيست ناداني
نه محقق بود، نه دانشمند
چارپايي برو كتابي چند
آن تهي مغز را چه علم و خبر
كه برو هيزم است يا دفتر
خشم بيش از حد گرفتن، وحشت آرد و لطف بي وقت، هيبت ببرد. نه چندان درشتي كن كه از تو سير گردند و نه چندان نرمي كه بر تو دلير شوند.
درشتي و نرمي به هم در بهست
چوفاصد كه جراح و مرهم نهست
فاصد:رگزن
كارها به صبر برآيد و مستعجل (شتاب كار) به سردرآيد (از پاي درآيد)
به چشم خويش ديدم در بيابان
كه آهسته سبق برد از شتابان
سمند بادپاي از تك فروماند
شتربان همچنان آهسته ميراند
سبق برد: سبقت گرفت