ای با من و پنهان چو دل، از دل سلامت می کنم

ای با من و پنهان چو دل، از دل سلامت می کنم

شاعر: مولانا

ای با من و پنهان چو دل، از دل سلامت می کنم
 تو کعبه‌ای هر جا روم، قصدِ مقامت می کنم

هر جا که هستی حاضری، از دور در ما ناظری
 شب خانه روشن می شود، چون یادِ نامت می کنم

ای آفتاب! از دور تو، بر ما فرستی نور تو
 ای جانِ هر مهجور، تو! جان را غلامت می کنم

آب کم جو تشنگی آور بدست

آب کم جو تشنگی آور بدست

شاعر: مولانا

آن نیاز مریمی بودست و درد
 که چنان طفلی سخن آغاز کرد

جزو او بی او برای او بگفت
 جزو جزوت گفت دارد در نهفت

دست و پا شاهد شوندت ای رهی
 منکری را چند دست و پا نهی

ور نباشی مستحق شرح و گفت
 ناطقه‌ی ناطق ترا دید و بخفت

هر چه رویید از پی محتاج رست
 تا بیابد طالبی چیزی که جست

حق تعالی گر سماوات آفرید
 از برای دفع حاجات آفرید

هر کجا دردی دوا آنجا رود
 هر کجا فقری نوا آنجا رود

هر کجا مشکل جواب آنجا رود
 هر کجا کشتیست آب آنجا رود

آب کم جو تشنگی آور بدست
 تا بجوشد آب از بالا و پست

تا نزاید طفلک نازک گلو
 کی روان گردد ز پستان شیر او

رو بدین بالا و پستیها بدو
 تا شوی تشنه و حرارت را گرو

بعد از آن بانگ زنبور هوا
 بانگ آب جو بنوشی ای کیا

حاجت تو کم نباشد از حشیش
 آب را گیری سوی او می‌کشیش

گوش گیری آب را تو می‌کشی
 سوی زرع خشک تا یابد خوشی

زرع جان را کش جواهر مضمرست
 ابر رحمت پر ز آب کوثرست

تا سقاهم ربهم آید خطاب
 تشنه باش الله اعلم بالصواب

تاکی به تمنای وصال تو یگانه_ شیخ بهایی

تاکی به تمنای وصال تو یگانه

اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه

خواهد به سر آید، شب هجران تو یانه؟

ای تیر غمت را دل عشاق نشانه

جمعی به تو مشغول و تو غایب ز میانه

رفتم به در صومعهٔ عابد و زاهد

دیدم همه را پیش رخت راکع و ساجد

در میکده رهبانم و در صومعه عابد

گه معتکف دیرم و گه ساکن مسجد

یعنی که تو را می‌طلبم خانه به خانه

روزی که برفتند حریفان پی هر کار

زاهد سوی مسجد شد و من جانب خمار

من یار طلب کردم و او جلوه‌گه یار

حاجی به ره کعبه و من طالب دیدار

او خانه همی جوید و من صاحب خانه

هر در که زنم صاحب آن خانه تویی تو

هر جا که روم پرتو کاشانه تویی تو

در میکده و دیر که جانانه تویی تو

مقصود من از کعبه و بتخانه تویی تو

مقصود تویی کعبه و بتخانه بهانه

بلبل به چمن زان گل رخسار نشان دید

پروانه در آتش شد و اسرار عیان دید

عارف صفت روی تو در پیر و جوان دید

یعنی همه جا عکس رخ یار توان دید

دیوانه منم من که روم خانه به خانه

عاقل به قوانین خرد راه تو پوید

دیوانه برون از همه آیین تو جوید

تا غنچهٔ بشکفتهٔ این باغ که بوید

هر کس به زبانی صفت حمد تو گوید

بلبل به غزلخوانی و قمری به ترانه

بیچاره بهائی که دلش زار غم توست

هر چند که عاصی است ز خیل خدم توست

امید وی از عاطفت دم به دم توست

تقصیر خیالی به امید کرم توست

یعنی که گنه را به از این نیست بهانه