سبک زندگی

 

سبک زندگی

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد
پرش به: ناوبری, جستجو

سبک زندگی (به انگلیسی: Life Style) برای توصیف شرایط زندگی انسان استفاده می‌شود. این عبارت ابتدا توسط آلفرد آدلر در سال ۱۹۲۹ ابداع شد.

سبك‌های زندگی مجموعه‌ای از طرز تلقی‌ها، ارزش‌ها، شیوه‌های رفتار، حالت‌ها و سلیقه‌ها در هر چيزی را در برمیگیرد. موسیقی عامه، تلویزیون، آگهی‌ها همه و همه تصور‌ها و تصویرهایی بالقوه از سبک زندگی فراهم می‌کنند. سبک زندگی فرد، اجزای رفتار شخصی او نیست، لذا غیر معمول نیستند. بیشتر مردم معتقدند که باید سبک زندگی‌شان را آزادانه انتخاب کنند.

در بیشتر مواقع مجموعه عناصر سبک زندگی در یک‌جا جمع می‌شوند و افراد در یک سبک زندگی مشترک می‌شوند. به نوعی گروه‌های اجتماعی اغلب مالک یک نوع سبک زندگی شده‌ و یک سبک خاص را تشکیل می دهند. سبکی شدن زندگی با شکل گیری فرهنگ مردم رابطه نزدیک دارد. مثلا می‌توان شناخت لازم از افراد جامعه را از سبک زندگی افراد آن جامعه بدست آورد.

در مطالعه جنبه های مختلف زندگی می توان به سه سطح مختلف و در عین حال مرتبط اشاره کرد، که کاملا با سبک زندگی در ارتباط هستند:

  • سطح ساختاری
  • سطح موقعیتی
  • سطح فردی[۱]

جستارهای وابسته [ویرایش]

پانویس [ویرایش]

  • فصلنامه پژوهش و سنجش، شماره ۱۴ و ۱۵ پاییز و زمستان ۱۳۷۸.
  • ویکی‌پدیای انگلیسی
  • Schwartz, S.H.& Sagive,L.(1995). "Identifying Cultural- specifics in the content and structure of values". Journal cross- cultural psychology. Vol.126, No.
  • Rosengren, Karl Erik (1996). Media Effects and Beyond, London and New York: Rutledge.

این بار را با شمس باش

 

آب حیات عشق را در رگ ما روانه کن

آینه صبوح را ترجمه شبانه کن

ای پدر نشاط نو بر رگ جان ما برو

جام فلک نمای شو وز دو جهان کرانه کن

ای خردم شکار تو تیر زدن شعار تو

شست دلم به دست کن جان مرا نشانه کن

گر عسس خرد تو را منع کند از این روش

حیله کن و ازو بجه دفع دهش بهانه کن

در مثل است کاشقران دور بوند از کرم

ز اشقر می کرم نگر با همگان فسانه کن

ای که ز لعب اختران مات و پیاده گشته‌ای

اسپ گزین فروز رخ جانب شه دوانه کن

خیز کلاه کژ بنه وز همه دام‌ها بجه

بر رخ روح بوسه ده زلف نشاط شانه کن

خیز بر آسمان برآ با ملکان شو آشنا

مقعد صدق اندرآ خدمت آن ستانه کن

چونک خیال خوب او خانه گرفت در دلت

چون تو خیال گشته‌ای در دل و عقل خانه کن

هست دو طشت در یکی آتش و آن دگر ز زر

آتش اختیار کن دست در آن میانه کن

شو چو کلیم هین نظر تا نکنی به طشت زر

آتش گیر در دهان لب وطن زبانه کن

حمله شیر یاسه کن کله خصم خاصه کن

جرعه خون خصم را نام می مغانه کن

کار تو است ساقیا دفع دوی بیا بیا

ده به کفم یگانه‌ای تفرقه را یگانه کن

شش جهت است این وطن قبله در او یکی مجو

بی وطنی است قبله گه در عدم آشیانه کن

کهنه گر است این زمان عمر ابد مجو در آن

مرتع عمر خلد را خارج این زمانه کن

ای تو چو خوشه جان تو گندم و کاه قالبت

گر نه خری چه که خوری روی به مغز و دانه کن

هست زبان برون در حلقه در چه می شوی

در بشکن به جان تو سوی روان روانه کن

 

 

مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش

 

مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش
 

باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش

بر جفای خار هجران صبر بلبل بایدش

ای دل اندربند زلفش از پریشانی منال

مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش

رند عالم سوز را با مصلحت بینی چه کار

کار ملک است آن که تدبیر و تامل بایدش

تکیه بر تقوا و دانش در طریقت کافریست

راهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش

با چنین زلف و رخش بادا نظربازی حرام

هر که روی یاسمین و جعد سنبل بایدش

نازها زان نرگس مستانه‌اش باید کشید

این دل شوریده تا آن جعد و کاکل بایدش

ساقیا در گردش ساغر تعلل تا به چند

دور چون با عاشقان افتد تسلسل بایدش

کیست حافظ تا ننوشد باده بی آواز رود

عاشق مسکین چرا چندین تجمل بایدش

 

داستان شیخ صنعان

 

 

         حکایت و داستان عاشق شدن شیخ صنعان یکی از داستانهای عرفانی زیباست که اصل داستان در کتاب تحفه الملوک امام محمد غزالی آمده است و شیخ فریدالدین عطار این داستان را به زیبایی تمام در کتاب منطق الطیر به نظم کشیده است. از دیگر کسانی که به نظم این داستان پرداخته اند می توان به وحدت هندی از عرفای قرن سیزدهم اشاره کرد.

بنا دارم به یاری خداوند در چند قسمت با استفاده از اثر عطار و وحدت هندی این داستان را برای دوستان عرضه کنم انشاالله موجب بهره و لذت گردد.

   صنعان در اصل سمعان بوده است و گویند نام دیر و خانقاهی در نزدیکی شهر دمشق سوریه بوده است. این شیخ نامش عبدالرزاق بوده و مقام والایی در عرفان داشته و صاحب مریدان و شاگردان فراوانی بوده است:

شیخ سمعان پیر عهد خویش بود                        در کمال از هر چه گویم بیش بود

شیخ بود او در حرم پنجاه سال                          با مرید چارصد صاحب کمال

هم عمل هم علم با هم یار داشت                        هم عیان هم کشف هم اسرار داشت

هر که را بیماری و سستی یافتی                      از دم او تندرستی یافتی

خلق را فی الجمله در شادی و غم                      مقتدائی بود در عالم علم

                                                                          منطق الطیر

که در ام القری از اهل قرآن                          فقیهی بود نامش شیخ صنعان

دل او کاشف اسرار توحید                            ضمیرش مظهر انوار توحید

مر او را بود در اقلیم امکان                          مرید چارصد از اهل عرفان

                                                                         وحدت

شیخ صنعان که چنین جاه و مقام و مرتبه ای در کمالات داشت چند بار در خواب دید که در ولایت روم بتی را سجده می کند و چون بیدار شد به نور یقین دانست که خطر و امتحان بزرگی در پیش است و چاره ای ندارد و باید به سفر روم برود. پس عزم روم نمود و چهارصد شاگرد و مریدش نیز به پیروی او در سفر به ولایت روم همراه او شدند.

زمانی که شیخ به روم رسید ناگهان بنا و عمارت با شکوهی را مشاهده کرد که دختر ترسا و مسیحی در کنار پنجره آن عمارت نشسته بود دختر ترسا آنقدر زیبا بود که آفتاب بر جمال او حسد می ورزید و هر کس عاشق او می شد از شدت اشتیاق و عشق قبل از رسیدن به او جان تسلیم می کرد:

 

از قضا را بود عالی منظری               بر سر منظر نشسته دختری

دختری ترسا و روحانی صفت             در ره روح اللهش صد معرفت

هر دو چشمش فتنه عشاق بود              هر دو ابرویش بخوبی طاق بود

لعل سیرابش جهانی تشنه داشت           نرگس مستش هزاران دشنه داشت

                                                                            منطق الطیر

دختر ترسا با دیدن شیخ نقاب پس می زند و شیخ با دیدن چهره بی نقاب دختر تمام وجودش از عشق آتش می گیرد و عشق آن زیبارو تمام هستی و ایمان و مقام و شهرت شیخ صنعان را به غارت می برد:

 

دختر ترسا چو برقع بر گرفت               بند بند شیخ آتش در گرفت

عشق دختر کرد غارت جان او              کفر ریخت از زلف بر ایمان او

شیخ ایمان داد و ترسائی خرید               عافیت بفروخت رسوایی خرید

 

شاگردان شیخ چون این حالت را دیدند شروع به نصیحت شیخ کردند اما هیچ فایده نداشت زیرا نصیحت در عاشق آشفته دل و درد بی درمان عشق هرگز اثر نمی کند:

عاشق آشفته فرمان کی برد                  درد درمان سوز درمان کی برد

                                                                 منطق الطیر

 

 

 

  و شیخ  بی دل و بی قرار در کوی دلدار ساکن می شود و یارانش به دلداری او می پردازند:

یکی از یارانش گفت ای شیخ بزرگ برخیز و غسلی کن و این اندیشه بد را از دل بران و شیخ می گوید امشب صدها بار با خون جگر غسل نموده ام:

 

هم نشینی گفتش ای شیخ کبار                  خیز، این وسواس را غسلی برآر

شیخ گفتش امشب از خون جگر               کرده ام صد بار غسل ای بی خبر

 

مرید دیگری می گوید شیخ بزرگ تسبیحت را کجا افکندی و شیخ پاسخ می دهد تسبیحم را دورافکندم تا زنار بر بندم( زنار کمر بند مخصوص مسیحیان بوده تا از مسلمانان باز شناخته شوند)

آن دگر یک گفت تسبیحت کجاست                کی شود کار تو بی تسبیح راست

گفت تسبیحم بیفکندم ز دست                       تا توانم بر میان زنار بست

 

و یکی از مریدانش می گوید شیخا بر خیز و دست از این کار عاشقی بردار و نماز بگذار و شیخ در جواب می گوید:صورت آن یار زیبا را نشانم دهید تا رو به محراب صورتش دایما نماز بگذارم:

آندگر یک گفت ای دانای راز                        خیز خود را جمع کن اندر نماز

گفت کو محراب روی آن نگار                        تا نباشد جز نمازم هیچ کار

 

و هر یک از مریدان به تناسب حال نصیحت در خور نمودند و پاسخ مناسبتری شنیدند و شیخ با این پاسخها نشان داد که عشق او به دختر ترسا بسی کاری است و او قصد کنار نهادن این عشق را ندارد. و ساکن کوی دلدار می شود.

 از دیگر سو دختر ترسا  با دیدن این وضعیت از خدمتکارانش می خواهد که از حال شیخ جویا بشوند و بپرسند که درد و گرفتاری او از کجاست و اگر او نیازمند مال و منال است به او مال بدهید. اگر بیمار است طبیب برایش خبر کنید و اگر گناهکار است من برایش از حضرت مسیح شفاعت می طلبم اما اگر عاشق است دلدارش را خبر کنید چونکه علاج عشق نه در دست ماست و نه در دست حضرت مسیح  زیرا درد عشق را فقط دلدار می داند و فقط او قادر به درمانش است:

اگر از عشق باشد مضطرب حال                  ز معشوقش خبر گیرید احوال

و لکن چاره اش در دست ما نیست                دوای او در این دارالشفاء نیست

بگوییدش به صد رفق و مدارا                     که ناید  چاره عشق از مسیحا

بود درگاه دلدارش سزاوار                          که رنج دل نداند غیر دلدار

                                                                     وحدت هندی

اما هر چند آن نگار زیبا رو خود را در ظاهر به بی خبری زده بود اما دلش از جان شیخ آگاه بود و تجاهلش نیز از روی ناز محبوبی بود:

اگر چه ناز محبوبی به سر داشت                           به او از راه دل لطفی دگر داشت

                                                                                    وحدت

و چنین بود که شیخ نزدیک به یک ماه در کوچه ترسا زاده نشست و حتی با سگان کویش هم نشین شد تا دختر بر بالینش آمد و خودش از حال شیخ جویا شد و شیخ به عشق دختر اقرار نمود و گفت که دلم از دوریت خون است چشمانم چون ابر در بارش است و وجودم از عشق تو بی قرار است.

دختر ترسا از روی ناز و تکبر پاسخ داد که تو پیری و از شدت پیری بی عقل و خرف گشته ای. لباس عشق برازنده تو نیست  تو باید در تدارک کافور و کفن باشی.

شیخ پاسخ می دهد هر چه دلت می خواهد بر من بگو اما بدان که عشق پیر و جوان نمی شناسد و عشق بر هر دل بنشیند  آن دل را آشفته می سازد:

عاشقی را چه جوان چه پیر مرد                 عشق بر هر دل که زد تاثیر کرد

                                                                                   عطار

دختر ترسا می گوید اگر تو در عشقت مردانه ایستاده ای باید چهار شرط را بجا آوری و آن چهار شرط عبارتند از:

    

بت پرستی کن، قرآن  بسوزان،شراب بنوش و ایمانت را کنار بگذار:

سجده کن پیش بت و قرآن بسوز                   خمر نوش و دیده را ایمان بسوز

شیخ گفت:

شراب می نوشم اما آن سه کار دیگر را نمی توانم . دختر ترسا گفت کسی که هم رنگ یارش نباشد او یار نا صادق است پس اگر تو در عشق به من صادقی باید اسلام را کنار گذاری و دین من را قبول کنی و شیخ قبول کرد

شیخ را به شرابخانه بردند و شیخ از یک سو با نوشیدن شراب و از سوی دیگر از جمال دختر ترسا چنان مست شد  که نزدیک بود دستش را در گردن ترسا زاده کند که دختر گفت اکنون اگر قصد داری به من برسی باید به دین من اقرار نمائی و شیخ چنان کرد و شیخ را به دیر ترسایان بردند و شیخ جامه اسلام کنار نهاد و مسیحی گشت و زنار بست و همه آنچه را که می دانست از قرآن و اسلام همه را به کلی فراموش کرد

شیخ چون در حلقه زنار شد                       خرقه آتش در زد و در کار شد

دل ز دین خویشتن آزاد کرد                        نه ز کعبه نه ز شیخی یاد کرد

  آنگاه رو به دختر ترسا کرد و گفت : ای دلبر زیبا هر آنچه خواستی انجام دادم . شراب نوشیدم و بت پرستی کردم و بلایی از عشق بر سرم آمد که هیچکس نبیند.از عشق تو بود که همه رازهای سینه ام و گنجینه معرفتم از بین رفت و اکنون چون کودکان نو آموز مکتب شده ام و انگار تازه الفباء می آموزم و ابجد می خوانم:

ذره عشق از کمین در جست جست                       برد ما را بر سر لوح نخست

تخته کعبه است ابجد خوان عشق                         سرشناس غیب سرگردان عشق

و اکنون من وصل تو را می خواهم و این همه کار را به امید وصل تو و رسیدن به تو انجام داده ام

وصل خواهم و آشنایی یافتن                     چند سوزم در جدایی یافتن

دگر بار دختر ترسا گفت که کابین و مهریه من بسیار سنگین است و من سیم و زر زیاد می طلبم و تو بی چیزی بهتر است از عشق من درگذری.

شیخ گفت اینهمه مرا دردسر نده و بهانه تراشی نکن نمی بینی که به خاطر تو دین و ایمان و دوستانم را از دست داده ام آیا این چنین رفتاری با من درست است؟

ترسا زاده که او را مرد کار و جدی یافت گفت پس به جای مهریه من باید یکسال خوکبانی و خوک چرانی کنی تا آنگاه به من برسی. شیخ یک سال تمام خوک چرانی کرد:

رفت پیر کعبه و شیخ کبار                  خوک وانی کرد سالی اختیار

یاران شیخ با دیدن حال و روز شیخ او را ترک نموده و به جانب کعبه روان شدند در کعبه یکی از شاگردان شیخ که با او نبود از شاگردان دیگر حال شیخ را پرسیدند و شاگردان همه ماجرا را تعریف نمودند. آن شاگرد کعبه نشین ناراحت گشت و گفت اگر شما با شیخ خود همرنگ بودید باید هر چه او می کرد پیروی می کردید و با او زنار می بستید و مسیحی می شدید. پس شرم بر شما که شیخ خود را رها نموده اید.شاگردان پاسخ دادند که ما خواستیم تا با شیخ همراه و همگام شویم اما او قبول نکرد و به ما گفت دنبال کار خویش رویم.

آن مرید کعبه نشین گفت گرچه از در شیخ باز گشته اید اما از در حق نباید برید و باز گشت پس :

گرچه از شیخ خویش کردید احتراز               از در حق ارچه می گردید باز

  و شاگردان به اشاره آن مرید خاص چهل شبانه روز به تضرع و دعا و چله نشینی پرداختند تا دوباره شیخ خود را بازیابند.سر انجام پس از چهل شبانه روز زاری و التماس ، آن مرید خاص در حالت رویاء و شهود  حضرت مصطفی(ص) را دید و به دامنش در افتاد که ای رهنمای عالمیان به خاطر خدا شیخ ما را از گمراهی نجات بخش. حضرت پیامبر پاسخش می دهد که به خاطر همت عالی تو که برای رهایی شیخ به خداوند توسل جستی شیخ را رها نمودم. گرفتاری شیخ از آن جهت بود که از دیر باز غباری در وجود شیخ بود که او را گرفتار نموده بود و من شفاعتش کردم تا توبه نمود و آن غبار از میان رفت و او توبه کرد و از گناه پاک گردید.

 

           آن مرید خاص با شنیدن مژده رهایی شیخ توسط حضرت مصطفی از شادی مدهوش گشت و به همه مریدان دیگر مژده داد و همگی عازم محلی شدند که شیخ در آنجا خوکبانی می کرد. شیخ با دیدن یاران از خجالت جامه درید اما یاران به دلداری او برخاسته و گفتند امروز روز شکر و سپاس است و نه غم و پشیمانی. و شیخ دوباره غسلی کرد و از نو مسلمان گشت و همگی عازم کعبه گشتند.

از آنسو دختر ترسا در خواب دید که آفتاب با او در سخن آمد و گفت در پی شیخ روان شو و دین او پذیر و تو که او را پلید نموده بودی به دست او پاک شو.

دختر ترسا چون از خواب برخاست جانش را پر درد یافت و احساس عجیبی پیدا کرد. چاره ای نبود جز اینکه در پی شیخ روان گردد.

با دل پر درد و شخص ناتوان                 از پی شیخ و مریدان شد روان

او در حالیکه به دنبال شیخ سر از پا نمی شناخت با خداوند راز و نیاز می کرد و می گفت:

خداوندا مرد راهت را من راه زدم و از راه بردم اما تو مرا از راه مبر که من نادان و غافل بودم. خداوندا دریای خشم و قهرت را فرو نشان چرا که من ندانستم و خطا کردم.

   از درون به شیخ الهام شد که دختر ترسا از دینش برون شده و به راه باز آمده است و این زمان به دستگیری نیاز دارد. شیخ دوباره چون باد به سرعت به عقب و در پی دختر روان شد. مریدان دوباره دچار نگرانی شدند و بیم از آن یافتند که شیخ باز دین و ایمانش را از دست بدهد.

جمله گفتندش ز سر بازت چه بود                  توبه و چندین تک و تازت چه بود

بار دیگر عشق بازی می کنی                      توبه ای بس نا نمازی می کنی

  شیخ در پاسخ مریدان ، حال دختر را با آنان بگفت و هر که شنید از حال رفت. شیخ با یاران به عقب برگشتند تا به آن دختر دلنواز رسیدند. دختر چنان پریشان گشته بود که انگار مرده ای بر روی زمین بود. دختر با دیدن شیخ خود مدهوش گشت و از حال رفت و شیخ با اشک چشم بر صورتش آب افشاند . زمانیکه دختر به هوش آمد گفت از شرمساری تو جانم آتش گرفته است و بیش از این توان در بیراهه رفتن را ندارم . من را توبه ده و آئین اسلام را بر من عرضه نما.

  دختر چنان ذوق ایمان در دلش جاری گشت که توان ماندن در این جهان را از دست داد و با شیخ الوداع نمود و جان تسلیم کرد:

گفت شیخا طاقت من گشت طاق             من ندارم هیچ طاقت در فراق

می روم زین خاندان پر صداع               الوداع ای شیخ عالم الوداع

گشت پنهان آفتابش زیر میغ                  جان شیرین زو جدا شد ای دریغ

قطره ای بود او در این بحر مجاز          سوی دریای حقیقت رفت باز

جمله چون بادی ز عالم می رویم           رفت او و ما همه هم می رویم

زین چنین افتد بسی در راه عشق           این کسی داند که هست آگاه عشق

                                    پایان

 

 

اخلاق

 

اخلاق

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد
پرش به: ناوبری, جستجو

علم اخلاق شاخه‌ای از علوم انسانی است که موضوع آن ارزش (خوب بودن یا بد بودن) خوی‌ها و رفتارهای انسان است.[۱] در فلسفه اخلاق دربارهٔ خوب یا بد بودن یک امر چند گرایش وجود دارد. یک گرایش تنها در صورتی یک امر را خوب می‌داند که نتیجه‌(ها)یی دلخواه به همراه داشته باشد اما گرایشی دیگر بدون رد نتیجه‌های دلخواه خوب بودن یک امر را ذاتی می‌داند (از جمله بیشتر دین‌ها). در اخلاق دین‌مدار این نتیجه‌ها ممکن است در جهان ادعایی فرامادی نیز اتفاق بیافتند اما در اخلاق نا-دین‌مدار رخداد نتیجه‌های دلخواه برای مثلا جامعهٔ انسانی تنها در جهان مادی مد نظر است. در این اخلاق ریز الگوهای اخلاقی و این‌که چه اموری نتیجه‌هایی دلخواه برای مثلا جامعهٔ انسانی دارند، ممکن است با اجماع روانشناسان و جامعه‌شناسان برجسته تعیین شود نه متولیان دین.[۲][۳]

محتویات

تاریخ [ویرایش]

یکی از اولین کتاب‌هایی که مستقلاً به علم اخلاق پرداخته است کتاب اخلاق نیکوماخوس اثر ارسطو است.

عالم ذر

 

عالم ذر

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد
پرش به: ناوبری, جستجو

به عقیده مسلمان‌ها عالم ذر یا روز اَلَست، زمانی است که خداوند پیمانی از انسان برای گواهی دادن بر یگانگیش گرفته‌است.

محتویات

[نهفتن]

عالم ذر در قرآن [ویرایش]

در کتاب آسمانی مسلمانان (قرآن)، سخن از پیمانی عظیم که خداوند از انسانها گرفته است به میان آمده.[۱]

خداوند در قرآن می‌فرماید: وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّکَ مِنْ بَنی آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّیَّتَهُمْ وَ أَشْهَدَهُمْ عَلی أَنْفُسِهِمْ أَلَسْتُ بِرَبِّکُمْ قالُوا بَلی شَهِدْنا أَنْ تَقُولُوا یَوْمَ الْقِیامَةِ إِنَّا کُنَّا عَنْ هذا غافِلینَ. «به یاد آور زمانی را که پروردگارت از پشت فرزندان آدم، ذریه آنها را بر گرفت و آنان را گواه بر خویشتن ساخت و فرمود: آیا من پروردگار شما نیستم؟ گفتند: آری، گواهی می‌دهیم. برای اینکه در روز رستاخیز نگویید ما از این غافل بودیم.»[۲]

نام معروف‌تر [ویرایش]

به این دلیل که در این آیه سخن از ذریه که به معنی فرزندان خردسال است به میان آمده، این آیه را ذر نامیده‌اند و به خاطر کلمه اَلَست به ئیمان الست معروف شده است.[۳]

دیدگاه‌مختلف در رابطه با عالم ذر [ویرایش]

برخی از دانشمندان، این گونه بیان میدارند که:

« خداوند در طول زندگی دنیایی آثار صنع و نشانه‌های یگانگی خود را به انسان نشان می‌دهد و آنان را بر این امر گواه می‌‌گیرد. گویا می‌فرماید: «أَلَسْتُ بِرَبِّکُمْ» و انسانها با زبان حال پاسخ می­دهند: «بَلی شَهِدْنا». پس در اینجا پیمان تکوینی است و سخن گفتن مانند خبر دادن رنگ رخساره از وضعیت درونی شخص است.[۴]  »

جعفر بن محمد امام ششم شیعیان نیز در این رابطه گفته است:

« فطرت الله اسلام است که خداوند هنگام پیمان گرفتن آنان را بر فطرت توحید آفرید و فرمود: آیا پروردگار شما نیستم؟ در آنجا کافر و مؤمن حضور داشت.[۵]  »

بنا بر این بیان، مراد از عالم ذر همان فطرت انسانی است. انسانهای بدوی و متکامل در این احساس مشترکند که همه بنده و خداوند پروردگار آنها است و انسانها هرگز از این پیمان و شناخت غافل نبوده و نیستند.[۶]

برخی دیگر از دانشمندان همچون علامه طباطبایی نظریه خویش را این گونه بیان می‌کند:{{نقل قول| «عالم «ذر» روح این عالم است که آن را «عالَم غیب» نیز می‌گویند. توضیح اینکه هر موجودی دو وجه (صورت و جنبه) دارد: وجهی به سوی خدا که زمان و تدریج در آن راه ندارد و وجهی به سوی دیگر که در آن تدریج و زمان راه دارد. خداوند متعال می‌فرماید: «إِذا أَرادَ شَیْئاً أَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُون» «وقتی بخواهد چیزی را ایجاد کند، به آن می‌گوید: موجود شو! بی‌درنگ به وجود می‌آید.»، «کُن» هم امر (دستور) است و هم مخاطب درست کن. پس کلمه «کُن» از طرفی وجود شیء و از طرفی ایجاد شیء است و این موجود منبسط یک وجه‌ الی‌الله دارد که عالم ذرّ است و همان موجود یک وجه دیگر دارد که همین دنیای ظاهر است. بنابراین، عالم ذرّ این عالم مسلوب نیست.»[۷]

مفاد این پیمان [ویرایش]

از آیه ۱۷۲ سوره اعراف این مفهوم استنباط می‌شود که مفاد پیمان گواهی بر پذیرش پروردگار [۸] و بر پذیرش توحید و یگانه خواندن پروردگار بوده‌است.[۸] در برخی از روایات اسلامی، این پیمان را به فطرت نیز مربوط می دانند و مرتبط بودن این پیمان با فطرت را یکی از پایه‌های این پیمان قلمداد می‌کنند.[۹]

پانویس [ویرایش]

  1. المیزان نوشته محمد حسین طباطبایی، چاپ پنجم، مؤسسه اعلمی، بیروت، ج۸، ص۳۰۶-سوره اعراف، آیه۱۷۲-سوره اعراف، آیه۱۰۲-سوره حدید، آیه ۸-تفسیر نمونه، زیر نظر ناصر مکارم شیرازی، دار الکتب، ج۲۳، ص۳۱۷ و ج۶، ص۲۷۶
  2. سوره اعراف، آیه۱۷۲
  3. منشور جاوید، جعفر سبحانی، چاپ فرهنگ، اصفهان، ج ۲، ص ۶۳
  4. کنز الدقایق، میرزا محمد مشهدی، تحقیق مجتبی عراقی، چاپ اول، ج۳، ص۷۴۲؛ المیزان، ج۸، ص۳۱۰
  5. ابن سنان از جعفر صادق از فطرة لله پرسید. صادق گفت: « هِیَ الْإِسْلَامُ فَطَرَهُمُ اللَّهُ حِینَ أَخَذَ مِیثَاقَهُمْ عَلَی التَّوْحِیدِ فَقَالَ: «أَلَسْتُ بِرَبِّکُمْ» وَ فِیهِ الْمُؤْمِنُ وَ الْکَافِرُ؛ فطرت الله اسلام است که خداوند هنگام پیمان گرفتن آنان را بر فطرت توحید آفرید و فرمود: آیا پروردگار شما نیستم؟ در آنجا کافر و مؤمن حضور داشت.» البرهان، ج۳، ص۲۳۶
  6. المیزان، ج۸، ص۳۰۸- فطرت، مرتضی مطهری، چاپ دوم، انتشارات صدرا، ص۱۸۱-تفسیر نمونه، ج۱۷، ص۴۵۵
  7. در محضر علامه طباطبایی، محمد حسین رخ شاد، چاپ اول، نهاوندی، ص۴۲و-۴۳-کنز الدقایق، ج۳، ص۷۴۲
  8. ۸٫۰ ۸٫۱ سوره اعراف، آیه۱۷۲
  9. بحارالانوار، محمد باقر مجلسی، چاپ دوم، مؤسسه الوفاء، بیروت، ج۳، ص۲۷۶

منابع [ویرایش]

جهان هستی را چگونه می بینی

 

شناخت نفس مقدمۀ شناخت خداوند است و دلیل اینکه کسی خداوند را نمی شناسد این است که آن فرد خودش را نشناخته است.کاش انسانها میدانستند که برای چه قدم در این جهان هستی نهاده اند.آری اگر پنبۀ غفلت در گوش انسان نباشد، جا دارد که بر حال خود نه با یک چشم ،که با هزاران چشم بگرید.

ای کاش بدانمی که من کیستمی

در دایرۀ حیات با چیستمی

گر پنبۀ غفلتم نبودی در گوش

بر خود به هزار دیده بگریستمی(مولوی)

 

باید دانست ارزش انسان در چیزی است که بدنبال آنست، که در این زمینه در نهج البلاغه

در قسمت کلمات قصار داریم:

«ارزش هر کس به چیزی است که آن را نیکو میداند»

و سعدی عبارتی دارد به این مضمون که :« تو آنی که در بند ِ آنی»

 و مولوی در رباعی زیر نیز به همین موضوع اشاره دا رد:

تا در طلب گوهر کانی ،کانی

ور در هوس لقمۀ نانی ،نانی

این نکتۀ رمز اگر بدانی به یقین

هر چیز که در جستن آنی، آنی(مولوی)

 

گر یک سر ِموی، سرٌ ِجانان بینی

هر درد که هست عین درمان بینی

یک قطره بگیر،خواه بد، خواهی نیک

پس لازم آن باش،همه آن بینی(عطار)

اگر انسان تمرکز بر روی موضوعی داشته باشد و دائماً فکر و ذهنش درگیر آن موضوع باشد ،همیشه و در همه حال آن موضوع در نظرش مجسم میشود ،حال اگر کسی دائم ذکر خدا را در دل داشته باشد و به فکر عظمت آفریدگار باشد ،همیشه و در همه حال و در همه چیز و همه جا آثار قدرت و عظمت خدا را مشاهده میکند.

 

یک یک نفست، زمان تو خواهد بود

یک یک قدمت، مکان تو خواهد بود

هر چیز که در فکرت تو میاید

آن چیز ،همه جهانِ تو خواهد بود(عطّار)

آری هر چیز که در فکر و ذهن ما جای گرفته است و دائماً در خیال و ذهنمان نقش بسته است ،آن چیز همۀ دنیای ما  و آخرتمان را تشکیل میدهد.اگر آن چیز ثروت و قدرت و جاه ومقام وشهوات باشد ،همۀ جهان ما همین چیزهاست و اگر تفکر در خلقت و نعمتهای خداوند و اسرار آفرینش و عشق و محبت به آفریدگار باشد ،و دائم ذکر خداوند در زبان و دل ما باشد ،پس جهان ما ،مقام قرب خداوند خواهد بود .

 

فردا که زوال شش جهت خواهد بود

قدر تو بقدر معرفت خواهد بود

در حسن صفت کوش که در روز جزا

حشر تو بصورت صفت خواهد بود(ابوسعید ابوالخیر)

در فردای قیامت ارزش و مقام انسان به اندازۀ معرفت او میباشد و هرکسی هر صفت غالبی داشته باشد ،در قیامت به همان صفت محشور خواهد شد.

 

گر در طلب گوهر کانی کانی

ورزنده به بوی وصل جانی جانی

القصه حدیث مطلق از من بشنو

هر چیز که در جستن آنی آنی(ابوسعید)

 

 

ای آنکه کنی کون و مکان را محدث

پاکی ومنزّهی ز نسیان وحدث

جز فکر تو در سرم همه عین خطاست

جز ذکر تو بر زبان ضلالست وعبث(مولوی)

 

در واقع ارزش و ملاک انسانیّت در این است که  جهان هستی را چگونه میبیند نکتۀ ظریف و لطیف انسانیّت در این است که آیا انسانی که غرق در احتیاج است و هر چه دارد از آفرینندۀ خو دارد ، راه سپاسگزاری را در پیش میگیرد یا  به خالق خود عصیان میکند و راه ناسپاسی در پیش میگیرد و این موضوع معیار و ملاک ارزش گذاری کلّی  انسانی میباشد و هیچ معیار دیگری (از قبیل علم و ثروت و سخاوت و شجاعت و ...) را نمیشود جایگزین این معیار کرد.که در قرآن نیز آمده است

وَمَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ «56»

« من جنّیان وآدمیان را جز برای اینکه مرا بپرستند نیافریدم» (سورۀ ذاریات آیۀ 56(  

پاداش در روز قیامت نیز با توجه به آیات قران و فرمایشات ائمّۀ معصومین به همین شاخص، یعنی شاخص شناخت و معرفت ِ  خداوند و در نقطۀ مقابل عقوبت در روز جزا به کفر و الحاد و خدانشناسی تعلّق میگیرد. در  قران آمده است که خداوند شرک وکفر را نخواهد بخشید و یا خداوند کفر را برای بندگانش نمی پسندد.

إِنَّ اللّهَ لاَ يَغْفِرُ أَن يُشْرَكَ بِهِ وَيَغْفِرُ مَا دُونَ ذَلِكَ لِمَن يَشَاء وَمَن يُشْرِكْ بِاللّهِ فَقَدِ افْتَرَى إِثْمًا عَظِيمًا «48»

    آیۀ 48 سورۀ نساء « محقق است که خدا هر کس را که به او شرک آورد نخواهد بخشید و سوای شرک هر که را خواهد میبخشد و آنکس که شرک به خدا اورد به دروغی که بافته است، گناهی بزرگ مرتکب شده است.»

مدیریت دانش

 

مدیریت دانش

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد
پرش به: ناوبری, جستجو

مدیریت دانش، مدیریت دانایی یا مدیریت اندوخته‌های علمی (Knowledge management - KM) در دسترس قرار دادن نظام‌مند اطلاعات و اندوخته‌های علمی است، به گونه‌ای که به هنگام نیاز در اختیار افرادی که نیازمند آنها هستند، قرار گیرند تا آنها بتوانند کار روزمره خود را با بازدهی بیشتر و موثرتر انجام دهند. برنامه اجرایی مدیریت اندوخته‌های علمی بر این سه جزء اصلی بنا می‌شود:

  1. افرادی که تولیدکننده و یا مصرف کننده این اندوخته‌ها هستند،
  2. فرآیندهایی که این اندوخته‌ها را مدیریت می‌کنند،
  3. ابزار و تمهیداتی که دسترسی به این سرمایه‌های علمی را آسان می‌کنند.

محتویات

[نهفتن]

واژه‌گزینی [ویرایش]

در زبان فارسی تا به حال اصطلاح «مدیریت دانش» برای Knowledge Management متداول بوده است. در زبان انگلیسی اما تفاوت بسیاری بین Science و Knowledge وجود دارد. Knowledge به تمامی آگاهی‌های بشر به طور کل اطلاق می‌شود در حالیکه Science به فرآیند تولید دانش اطلاق می‌شود. دانش نرم (هنوز) قابل بیان، ساختاردهی، نمایش و مدیریت نیست. تنها دانش سخت را یا دانسته‌های خاص و یا اندوخته‌های علمی را می‌توان مدیریت کرد.

در این متن، به جای استفاده از واژه دانش در مقابل Knowledge، گاهی از واژه دانایی استفاده شده‌است. این در حالی‌ست که واژه دانایی معانی خاص خودش را در حوزه‌های گوناگون دیگر همچون فلسفه، روانشناسی و جامعه‌شناسی نیز داراست. ازآنجا که تحقیقات کاربردی در حوزه مدیریت دانایی نسبتاً جدید است، در این خصوص تعریف خاص و دقیقی که مورد اجماع اکثریت محققین قرار گیرد، هنوز وجود ندارد. آنچه مسلم است آن که می‌توان با آشنایی با تعاریف گوناگون، ابعاد و مصادیق این امر را بیشتر شناخت و آن را بهتر به کار گرفت.

مدیریت دانش و خدمت مرجع [ویرایش]

یکی از شاخه‌های فرعی اقتصاد دانش است؛ مدیریت دانش، کاملاً یک مفهوم و روش جدید مدیریت را معرفی می کند. این مفهوم بر تبدیل موهبتهای عقلانی کارکنان و سازماندهی نیروهای سودمند درونی اعضاء کارکنان – نیروی رقابت و ارزش جدید- عمل می کند. مدیریت دانش بر پیوند اطلاعات با اطلاعات، اطلاعات با فعالیت‌ها و اطلاعات با فرد- برای تحقق اشتراک دانش ( از قبیل دانش ضمنی و دانش صریح) توجه دارد. و با مدیریت اطلاعات کاملا متفاوت است. کارکردهای سنتی کتابخانه؛ گردآوری، پردازش، اشاعه، ذخیره سازی، بهره برداری از اطلاعات مدرک به منظور فراهم آوردن خدمت برای جامعه است. در دوره اقتصاد دانش، کتابخانه به عنوان گنجینه دانش بشری، سهیم شدن در پیشرفت دانش و حلقه ارتباطی مهم در زنجیره پیشرفت دانش خواهد بود. در قرن بیست و یکم کتابخانه‌ها بطور اجتناب ناپذیری با موضوع جدید مدیریت دانش مواجه خواهند بود. مدیریت دانش در کتابخانه‌ها می باید بر پژوهش و توسعه دانش، ایجاد پایگاه دانش، مبادله و اشتراک دانش بین کارکنان کتابخانه ( از جمله کاربرانش)، آموزش کارکنان کتابخانه، تسریع پردازش صریح از دانش غیر صریح و تحقق اشتراک آن تمرکز کنند. تعریف مدیریت دانش: مدیریت دانش رویکرد نظام مند یافتن، درک کردن و استفاده از دانش برای دستیابی به اهداف سازمانی است و از طریق کاهش زمان و هزینهٔ آزمایش و خطا یا تکرار، ایجاد ارزش می‌کند.

تعاریف گوناگون [ویرایش]

برای تعریف دانایی باید چندین واژه تعریف شود. ابتدا از داده‌ها صحبت می‌کنیم. داده‌ها منبع حیاتی به شمار می‌روند که با بهره‌برداری صحیح از آنها می‌توان داده‌ها را به اطلاعات بامعنی تبدیل نمود. بدین ترتیب اطلاعات می‌توانند به دانایی و در نتیجه حکمت تبدیل شوند. در واقع اطلاعات، دانایی و حکمت، بیش از مجموعه‌های فوق هستند و به نوعی کل آنها از هم افزایی اجزا تشکیل می‌شوند، نه جمع جبری اجزا.

داده‌ها نقاط بی معنی در فضا و زمان هستند که هیچگونه اشاره‌ای به فضا و زمان ندارند. داده‌ها شبیه رویداد حرف یا کلمه‌ای خارج از زمینه (بدون رابطه) می‌باشند. دانایی مجموعه‌ای از شناخت‌ها و مهارت‌های لازم برای حل مسئله‌است، لذا اگر اطلاعاتی که در دست است بتواند مشکلی را حل کند می‌توان گفت دانایی وجود دارد. ضمن اینکه دانایی باید امکان تبدیل به دستورالعمل اجرائی و عملی شدن را داشته باشد.

مفهوم مدیریت دانش [ویرایش]

مدیریت دانش طیف وسیعی از فعالیتها است که برای مدیریت، مبادله، خلق یا ارتقای سرمایه‌های فکری در سطح کلان به کار می‌رود. مدیریت دانش طراحی هوشمندانه فرایندها، ابزار، ساختار و غیره با قصد افزایش، نوسازی، اشتراک یا بهبود استفاده از دانش است که در هر کدام از سه عنصر سرمایه فکری یعنی ساختاری، انسانی و اجتماعی نمایان می‌شود. مدیریت دانش فرایندی است که به سازمانها کمک می‌کند تا اطلاعات و مهارتهای مهم را که بعنوان حافظه سازمانی محسوب می‌شود و به طور معمول به صورت سازماندهی نشده وجود دارند، شناسایی، انتخاب، سازماندهی و منتشر نمایند. این امر مدیریت سازمانها را برای حل مسائل یادگیری، برنامه ریزی راهبردی و تصمیم گیریهای پویا به صورت کارا و موثر قادر می‌سازد. علل پیدایش مدیریت دانش: ۱- دگرگونی مدل کسب و کار صنعتی که سرمایه‌های یک سازمان اساسا سرمایه‌های قابل لمس و مالی بودند(امکانات تولید، ماشین، زمین و غیره) به سمت سازمانهایی که دارایی اصلی آنها غیرقابل لمس بوده و با دانش، خبرگی، توانایی و مدیریت برای خلاق سازی کارکنان آنها گره خورده‌است. ۲- افزایش فوق العاده حجم اطلاعات، ذخیره الکترونیکی آن و افزایش دسترسی به اطلاعات به طور کلی ارزش دانش را افزوده است؛ زیرا فقط از طریق دانش است که این اطلاعات ارزش پیدا می‌کند، دانش همچنین ارزش بالایی پیدا می‌کند. زیرا به اقدام نزدیک تر است. اطلاعات به خودی خود تصمیم ایجاد نمی‌کند، بلکه تبدیل اطلاعات به دانش مبتنی بر انسان‌ها است که به تصمیم و بنابراین به اقدام می‌انجامد. ۳- تغییر هرم سنی جمعیت و ویژگیهای جمعیت شناختی که فقط در منابع کمی به آن اشاره شده‌است. بسیاری از سازمانها دریافته‌اند که حجم زیادی از دانش مهم آنها در آستانه بازنشستگی است. این آگاهی فزاینده وجود دارد که اگر اندازه گیری و اقدام مناسب انجام نشود، قسمت عمده این دانش و خبرگی حیاتی به سادگی از سازمان خارج می‌شود. ۴- تخصصی تر شدن فعالیتها نیز ممکن است خطر از دست رفتن دانش سازمانی و خبرگی به واسطه انتقال یا اخراج کارکنان را بهمراه داشته باشد. در بدو امر به مدیریت دانش فقط از بعد فن آوری نگاه می‌شد و آن را یک فناوری می‌پنداشتند. اما به تدریج سازمانها دریافتند که برای استفاده واقعی از مهارت کارکنان، چیزی ماورای مدیریت اطلاعات موردنیاز است. انسانها در مقابل بعد فناوری و الکترونیکی، در مرکز توسعه، اجرا و موفقیت مدیریت دانش قرار می‌گیرند و همین عامل انسانی وجه تمایز مدیریت دانش از مفاهیم مشابهی چون مدیریت اطلاعات است.

راهبردهای مدیریت دانش [ویرایش]

مدیریت کلان جهت کارآمدی زیرسیستم‌های خود می‌بایست ماهیت، اصول و ابعاد مدیریت دانش را بشناسد. راهبردهایی که ماهیت و توانایی متفاوت مدیران را منعکس می‌نماید عبارتنداز ۱- راهبرد دانش بعنوان راهبرد کسب وکار که روشی جامع و با وسعت سازمانی برای مدیریت دانش است، که بیشتر بعنوان یک محصول در نظر گرفته می‌شود. ۲- راهبرد مدیریت سرمایه‌های فکری که بر بکارگیری و ارتقای سرمایه‌هایی که از قبل در سازمان وجود دارند، تاکید دارد. ۳- راهبرد مسئولیت برای سرمایه دانش فردی که از کارکنان حمایت و آنها را ترغیب می‌کند تا مهارت‌ها و دانش خود را توسعه دهند و دانش خود را با یکدیگر درمیان گذارند. ۴- راهبرد خلق دانش که بر نوآوری و آفرینش دانش جدید از طریق واحدهای تحقیق و توسعه تاکید می‌کند. ۵- راهبرد انتقال دانش که بعنوان بهنرین فعالیت در بهبود کیفیت امور و کارایی سازمان مورد توجه قرار گرفته‌است. ۶- راهبرد دانش مشتری- محور که با هدف درک ارباب رجوع و نیازهای آنها بکار گرفته می‌شود تا خواسته آنها به دقت فراهم شود.

تعریف مدیریت دانایی [ویرایش]

تحقیق در ادبیات مدیریت، نشان می‌دهد که هیچ تعریف مورد توافقی از مدیریت دانایی وجود ندارد. تعاریف عمدتاً بر قابلیت‌های سازمانی در خصوص تولید ثروت از دارایی‌های دانایی‌مدار متمرکز هستند. و نقش مدیریت دانایی، اکتساب، جمع‌آوری و استفاده از دانایی فنی سازمانی و درس‌های آموخته شده‌است.

کمی بیش از ده سال از عمر ابداع مفهوم کلی مدیریت دانایی می‌گذرد و در این مدت، تعاریف گوناگونی در این خصوص ارائه گردیده که هر یک ابعادی از این موضوع را نمایش می‌دهند. در ذیل به بیان مهم‌ترین این تعاریف می‌پردازیم:

  1. مدیریت دانایی فرآیند سیستماتیک منسجمی است که ترکیب مناسبی از فناوری های اطلاعاتی و تعامل انسانی را به کار می گیرد تا سرمایه های اطلاعاتی سازمان راشناسایی، مدیریت وتسهیم کند.این دارایی ها شامل پایگاه های اطلاعاتی، اسناد، سیاست ها، و رویه ها می شود. علاوه براین هم شامل دانش آشکار وهم دانش ضمنی کارکنان را دربر میگیردو از روش های متنوع و گسترده برای تصرف، ذخیره سازی و تسهیم دانش در داخل یک سازمان استفاده می کند.1
  2. مدیریت دانایی، کسب دانایی درست برای افراد مناسب در زمان صحیح و مکان مناسب است، به‌گونه‌ای که آنان بتوانند برای دستیابی به اهداف سازمان، بهترین استفاده را از دانایی ببرند.
  3. مدیریت دانایی، بنایی سنجیده، صریح و اصولی برای تجدید و استفاده از دانایی در جهت افزایش تأثیر و بازگشت دانایی مربوط به سرمایه دانایی است.
  4. تعریف مدیریت دانایی، اغلب به حوزه‌های تخصصی نویسندگان مقالات وابسته‌است. مدیریت دانایی را به صورت فرآیند مستمر اطمینان از توسعه تجربی سازمان‌ها در جهت بهبود قابلیت حل مشکلات سازمانی، و حمایت از مزیت رقابتی تعریف می‌کنند. مدیریت دانایی را به عنوان قابلیت خلق ارزش افزوده از طریق دارایی‌های ناملموس سازمانی تعریف می‌کنند.Waltz عقیده دارد که مدیریت دانایی، به محدوده‌های سازمانی، فرآیندها و فناوری‌های اطلاعاتی مختلفی مربوط است که برای دستیابی، خلق و نشر دانایی جهت تحقق مأموریت سازمانی، اهداف کسب و کار و استراتژی‌ها به کار گرفته می‌شوند
  5. فرایند خلق، انتشار وبکارگیری دانش بمنظور دستیابی به اهداف سازمانی.
  6. فلسفه‌ای که شامل مجموعه‌ای از اصول، فرایندها، ساختارهای سازمانی وفن آوریهای بکار گرفته شده که #افراد را بمنظور اشتراک و بکارگیری دانششان جهت مواجهه با اهداف آنها یاری می‌رساند
  7. مدیریت دانایی مجموعه فرایندهایی است که خلق، نشر و کاربری دانایی راکنترل می‌کنند.
  8. مدیریت دانایی، رسمی سازی و دسترسی به تجربه، دانایی و دیدگاههای استادانه را که قابلیتهای جدید، قدرت کارایی بالاتر، تشویق نوآوری و افزایش ارزش مشتری را در پی داشته باشند، هدف قرار می‌دهد.
  9. مدیریت دانایی، دانستن ارزش دانایی، فهم اطلاعات سازمان، استفاده از سیستم‌های تکنولوژی اطلاعات و ارتباطات به منظور حفظ، استفاده و کاربرد دوباره دانایی می‌باشد.
  10. مدیریت دانایی شامل فرایند ترکِب بهینه دانش و اطلاعات در سازمان و ایجاد محیطی مناسب بمنظور تولید، اشتراک و بکارگیری دانش وتربیت نیروهای انسانی خلاق و نوآور است.
  11. مدیریت دانایی، مدیریت اطلاعات و داده به همراه مهار تجربیات ضمنی و نهایی افراد جهت تسهیم، استفاده و توسعه توسط سازمان است که به بهره‌وری بیشتر سازمان منجر می‌گردد.
  12. مدیریت دانایی به مثابه چتری است که مباحث متعدد مربوط به ارزش دانایی به عنوان یک عامل تولیدی را در بر می‌گیرد.
  13. مدیریت دانایی، فرایند کشف، کسب، توسعه و ایجاد، نگهداری، ارزیابی و بکارگیری دانایی مناسب در زمان مناسب توسط فرد مناسب در سازمان است که از طریق ایجاد پیوند میان منابع انسانی، فناوری اطلاعات و ارتباطات و ایجاد ساختاری مناسب برای دستیابی به اهداف سازمانی صورت پذیرد.

دانایی صریح و ضمنی [ویرایش]

تحقیقات بسیاری نشان می‌دهد که تنها ۲۰٪ دانایی آشکار و واضح (Explicit) و ۸۰٪ مابقی تلویحی و نهفته (Tacit or implicit) است. مفاهیم مربوط به این دو نوع دانایی و صفات و ویژگی های آ نها را در تعاریف زیر بهتر می‌توان دریافت:

دانایی صریح [ویرایش]

مقالهٔ اصلی: دانش صریح

دانایی است که وضوح کافی برای درک آن وجود دارد. دانای صریح، دانایی است که قابل کد شدن است. منظور از کد، هر گونه کد، اعم از کد نوشتاری، گفتاری، رفتاری و... است. مصادیق این نوع از دانایی، کتاب، مقاله، سخنرانی، روشهای مدون سازمانی و سایر مستندات مشابه، می‌باشد

دانایی تلویحی [ویرایش]

مقالهٔ اصلی: دانش ضمنی

چنین دانایی به سه دلیل از شفافیت و وضوح کافی برخوردار نیست:

  1. توانایی تشریح و تعریف دانایی وجود دارد ولی هنوز به عنوان یک دانایی عرضه و معرفی نشده‌است.
  2. توانایی تشریح و تعریف وجود دارد، اما اراده و قصد آن وجود ندارد.
  3. توانایی تشریح دانایی وجود ندارد.

معمولاً باید این نوع دانایی را در درون اذهان انسان‌ها، رویه‌های سازمان، و نیز در اندوخته‌های فرهنگی جوامع گوناگون مستتر یافت. هرچند که مدیریت دانایی ضمنی، به مراتب مشکل‌تر از دانایی آشکار است، اما ارزش آن در کسب مزیت رقابتی در سازمان، بیشتر می‌باشد.

مهندس دانش کیست؟ [ویرایش]

مهندسان دانش پرسنلی از سازمان هستند که وظیفه اصلی راهبری، نظارت و اجرای فرآیندهای مدیریت دانش را در کنار نیروهای برون سپاری برعهده دارند. مهندسان دانش ترکیبی از مدیران و کارشناسان سازمان هستد که بایستی در راستای اجرای صحیح مدیریت دانش در نخستین گام، آموزشی تخصصی را طی نمایند. بررسی‌ها نشان می‌دهد که 37% چالش‌های یک طرح مدیریت دانش در سازمان‌ها مربوط به عدم آموزش صحیح و اطلاع‌رسانی درست به مهندسان دانش است. یکی از وظایف اصلی مهندسان دانش در سازمان استخراج دانش خبرگان سازمان و مستندسازی تجارب آنان می‌باشد. انجام این مسئولیت مستلزم آگاهی از شیوه‌های گوناگون استخراج دانش ضمنی خبرگان و بهره‌گیری از بهینه‌ترین شیوه است. از دیگر وظایف مهندسان دانش می‌توان به همکاری در برگزاری انجمن‌های خبرگی، انجام فرایندهای درخواست دانش و... اشاره داشت که انجام هریک از وظایف مذکور نیازمند گذراندن آموزش‌های خاص است.

منابع [ویرایش]

  • Adamson, I. (۲۰۰۵). «Knowledge Management: The Next Generation of TQM?» TQM ۱۶(۸-۴).
  • iCenter, O. C. (۲۰۰۲). Knowledge Management, Maximizing Human Potential, OSD comptroller icenter. ۲۰۰۷.
  • Laudon (۲۰۰۴). Management Information Systems, Prentice Hall.
  • Turban, Leidner, et al. (۲۰۰۶). Information Technology for Management, Transforming Organizations in the Digital Economy, John Wiley & Sons.
  • مدیریت دانش « مدل فرآیندی ابداعی » نویسنده و مولف: خشایار جهانیان(
  • بابایی، ایازالله (83) "تلفیق مدیریت دانایی و یادگیری سازمانی " تدبیر ،146.
  • باران دوست، ر. و ش. رحمانی (۸۲). «بررسی رابطه تطبیقی مدیریت کیفیت جامع و سازمان یادگیرنده.» تدبیر ۱۳۴.
  • باقری نژاد، ج. (۸۲). فرآیند کیفیت فراگیر در رویارویی با عصر دانایی. دومین کنفرانس ملی مهندسی صنایع. دانشگاه یزد.
  • پاکسرشت، ح. (۸۲). مدیریت دانش، انتشارات دانشکار.
  • پیروزفر، ش. (۸۵). مدیریت دانایی چیست, pc world iran.
  • خواسته، ن. (۸۴). سمینار کارشناسی ارشد با عنوان ارتباط دو حوزه مدیریت دانایی و مدیریت کیفیت. مهندسی صنایع. تهران، تربیت مدرس.
  • داونپورت and پروساک (۸۱). مدیریت دانش، انتشارات دانشکار.
  • عدلی، ف. (۸۲). مدیریت دانش، حرکت به فرا سوی دانش، انتشارات فراشناختی اندیشه.
  • کاست، ک. and ت. ص. ا. فصیح (۸۳). «مدیریت دانش از دیدگاه یک استراتژی تجاری.» علوم اطلاع رسانی ۱۸(۳٬۴).
  • کلانتر، م. ج.-س. (۱۳۸۲). «مدیریت دانش در سازمان.» تدبیر ۱۴۲.
  • مومنی، م. و. طرزی (۸۵).پروژه کارشناسی ارشد با عنوان تدوین الزامات پیاده سازی مدیریت دانش در فرآیند توسعه محصول در صنعت خودرو. دوره مدیریت فناوری اطلاعات، سازمان مدیریت صنعتی.
  • هاشم‌زاده، م. (۸۵). پایگاه جامع مهندسی صنایع ایران-حوزه مدیریت دانش, Persianblog. ۲۰۰۶.
  • یحییـپور (۸۲). پایان نامه کارشناسی ارشد با عنوان شناسایی و تدوین عوامل موثر بر چرخه عمر نظام برنامه ریزی منابع بنگاه با رویکرد مدیریت دانایی. مدیریت اجرایی، سازمان مدیریت صنعتی.
  • یو، چ. م. (۱۳۸۴). «نقش و تأثیررهبران سازمانی در نهادینه سازی مدیریت دانش در سازمانهای کنونی.» مجله الکترونیکی مرکز اطلاعات و مدارک علمی ایران.

منت خدای را عزوجل

 

بنام خدایی که هر چه دارم از اوست و متعلق به خود اوست.

منت خدای را عزوجل که طاعتش موجب قربت است و به شکر اندرش مزید نعمت...هر نفسی که فرو میرود ممد حیات است ...

 

 

دشمن دانا بلندت می کند

بر زمینت می زند نادان دوست

تاریخ تمدن

 

تاریخ تمدن (کتاب)

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد
پرش به: ناوبری, جستجو
تاریخ تمدن
نویسنده ویل دورانت
آریل دورانت
برگرداننده امیرحسین آریان‌پور و دیگران
ناشر انتشارات علمی و فرهنگی (تهران)
محل انتشارات ایالات متحده آمریکا
تاریخ نشر ۱۹۳۵
تاریخ نشر فارسی: چاپ ششم در ۱۳۷۸
شابک ISBN 964-445-001-9
موضوع تاریخ
زبان انگلیسی
سری ۱۱ جلدی تاریخ تمدن
نوع رسانه کتاب

تاریخ تمدن (به انگلیسی: The Story of Civilization) نام مجموعه کتابی ۱۱ جلدی است که ویل و آریل دورانت دربارهٔ تاریخ زندگی انسان از دوران پیش از تاریخ تا سده هجدهم نوشته‌اند.

این مجموعه ناتمام است. دورانت می‌خواست نگارش آن را تا تاریخ معاصر غرب (تا سال ۱۹۳۳) ادامه دهند اما با مرگ هر دو، مجموعه تاریخ تمدن فقط تا جلد ۱۱ که اختصاص به دوران ناپلئون دارد پیش رفت.

در ۶ جلد نخست این مجموعه نام ویل دورانت به عنوان نویسنده آمده است و آریل دورانت، همسرش ویراستار است ولی در جلدهای بعدی هر دو نویسنده هستند.

کتاب‌های ۱۱ جلدی تاریخ تمدن عبارت‌اند از:

  1. مشرق زمین، گاهواره تمدن
  2. یونان باستان
  3. قیصر و مسیح
  4. عصر ایمان
  5. رنسانس
  6. اصلاح دین
  7. آغاز عصر خرد
  8. عصر لویی
  9. عصر ولتر
  10. روسو و انقلاب
  11. عصر ناپلئون

برای دانلود روی لینک ها راست کلیک کرده و گزینه ی save target as را انتخاب کنید :

توجه داشته باشید که حجم هر کدام از ۱۱ جلد بین ۷ تا ۱۳ مگابایت می باشد( مجموعا ۱۰۵ مگابایت )

تاریخ تمدن جلد اول – ویل دورانت

تاریخ تمدن جلد دوم – ویل دورانت

تاریخ تمدن جلد سوم بخش اول – ویل دورانت

تاریخ تمدن جلد سوم بخش دوم – ویل دورانت

تاریخ تمدن جلد چهارم بخش اول – ویل دورانت

تاریخ تمدن جلد چهارم بخش دوم – ویل دورانت

تاریخ تمدن جلد پنجم – ویل دورانت

تاریخ تمدن جلد ششم – ویل دورانت

تاریخ تمدن جلد هفتم – ویل دورانت

تاریخ تمدن جلد هشتم – ویل دورانت

تاریخ تمدن جلد نهم – ویل دورانت

تاریخ تمدن جلد دهم – ویل دورانت

تاریخ تمدن جلد یازدهم – ویل دورانت

 

 

کفشهایم کو

 

کفشهایم کو

كفش‌هايم كو،
چه كسي بود صدا زد: سهراب؟
آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ.
مادرم در خواب است.
و منوچهر و پروانه، و شايد همه مردم شهر.
شب خرداد به آرامي يك مرثيه از روي سر ثانيه‌ها مي‌گذرد
و نسيمي خنك از حاشيه سبز پتو خواب مرا مي‌روبد.
بوي هجرت مي‌آيد:
بالش من پر آواز پر چلچله‌هاست.

صبح خواهد شد
و به اين كاسه آب
آسمان هجرت خواهد كرد.

بايد امشب بروم.
من كه از بازترين پنجره با مردم اين ناحيه صحبت كردم
حرفي از جنس زمان نشنيدم.
هيچ چشمي، عاشقانه به زمين خيره نبود.
كسي از ديدن يك باغچه مجذوب نشد.
هيچ كسي زاغچه‌يي را سر يك مزرعه جدي نگرفت.
من به اندازه يك ابر دلم مي‌گيرد
وقتي از پنجره مي‌بينم حوري
- دختر بالغ همسايه -
پاي كمياب‌‌ترين نارون روي زمين
فقه مي‌خواند.

چيزهايي هم هست، لحظه‌هايي پر اوج
(مثلا" شاعره‌يي را ديدم
آن‌چنان محو تماشاي فضا بود كه در چشمانش
آسمان تخم گذاشت.
و شبي از شب‌ها
مردي از من پرسيد
تا طلوع انگور، چند ساعت راه است؟)

بايد امشب بروم.

باید امشب چمداني را
كه به اندازه پيراهن تنهايي من جا دارد، بردارم
و به سمتي بروم
كه درختان حماسي پيداست،
رو به آن وسعت بي‌واژه كه همواره مرا مي‌خواند.
يك نفر باز صدا زد: سهراب
كفش‌هايم كو؟

كفش‌هايم كو؟                              (سهراب)

ديدار نخستين شمس و مولانا

 

درباره ديدار نخستين شمس و مولانا سخن بسيار گفته اند. گروهي از آن به ديدار دو عاشق و برخي به ديدار دو معشوق ياد كرده‌اند. ديدار جان با جان هم گفته اند كه من اين را بيشتر مي پسندم.


واقعا معلوم نيست اگر آن ملاقات رازآلود رخ نمي داد اكنون نامي از شمس و مولانا در عالم بود يا نه. اين كه در آن ديدار چه گذشت بر ما روشن نيست  هرچند در باره آن بسيار گفته اند و نوشته اند. اكثر آن چه نوشته اند و به دست ما رسيده است، بوي اسطوره سازي و مبالغه مي دهد و كمتر نشا ني از واقعيت دارد.


افلاكي در مناقب العارفين ماجرا را اين گونه شرح مي دهد: "روزي مولانا پس از درس ،از مدرسه پنبه فروشان سواره بيرون آمد، شمس بيرون مدرسه او را ديد وپرسيد كه محمد "ص" برتر است يا با يزيد؟ مولانا جواب داد: واضح است  محمد"ص" برتر است. وشمس پرسيد پس چرا محمد"ص" گفت: " ما عرفناك حق معرفتك (خدايا آن چنان كه بايد تو را نشناختم ) اما بايزيد گفت :" سبحاني ! ما اعظم شا‌ني " ( منزّهم من!چه بلند مرتبه ام !)؟ گويند مولانا با شنيدن اين سخن از هوش رفت و از استر افتاد.بعضي نيز مانند جامي در نفحات‌الانس گفته اند مولانا جوابي داد كه شمس از هوش رفت.


اما در مقالات شمس داستان اين ملاقات طور ديگري بيان شده است كه با واقعيت بيشتر سازگاري دارد.در آن جا آمده است وقتي شمس به قونيه مي رسد و محضر مولانا را درك مي كند، به او مي گويد: "بسيار خوب! ما وعظ تو را شنيديم و خيلي هم لذت برديم. تو علامه‌ي دهري و همه چيز را خيلي خوب بلدي و كتاب معارف پدرت را نه يك بار و دو بار، بلكه هزار بار خوانده اي و خيلي خوب بلدي، حالا بگو ببينم حرف هاي خودت كو ؟"


در مورد تاريخ اين ملاقات گفته اند در سال 642 ه.ق بوده است كه  شمس به قونيه وارد شد و پس از 16 ماه آن جا را ترك گفت و دوباره در سال 644 به قونيه بازگشت ودر سال 645 براي هميشه ناپديد شد.


شمس روح بي قراري بود كه در پي يافتن كسي از جنس خويش ترك خانه و كاشانه كرده بود و دائما در سفر بود تا جايي كه به او لقب شمس پرنده داده بودند. خود او مي گويد: "كسي مي خواستم از جنس خود، كه او را قبله سازم و روي بدو آورم، كه از خود ملول شده بودم." ( خط سوم، ص 111)


شمس كه در دهه ششم عمر خود بود مولاناي 38 ساله را همان گمشده ساليان دراز خود مي يابد و او را به قماري مي خواند كه هيچ تضميني براي برنده شدن در آن وجود نداشت. مولانا با تمام خلوص وارد اين قمار عاشقانه مي شود و گوهر عشق مي برد.


خنك آن قمار بازي كه بباخت هر چه بودش         بنماند هيچش الا هوس قمار ديگر


(ديوان كبير، غزل 1085)


شمس نيز با ديدن مولانا  آن كسي را كه مي خواست يافته بود و حالا مي توانست هر آن چه در دل داشت و ديگران از فهمش عاجز بودند با او در ميان بگذارد.او كه ظاهراً مردي درشت خو، ديرجوش و كم حوصله بود، حرف هاي زيادي براي گفتن داشت اما گوش و دل‌هاي زيادي براي شنيدن و پذيرفتن آنها  نمي يافت. به قول خودش: "من گنگ خواب ديده و خلقي تمام كر، من عاجز از گفتن و خلق از شنيدنش". (خط سوم) و در باره ي وجود مبهم و سر در گم خود در مقالات شمس ازخطاطي سخن مي گويد كه سه گونه خط مي نوشته است، يكي از آنها را خود او و ديگران مي توانستند بخوانند، دومي را فقط خود او مي خوانده و سومي را نه خطاط مي توانست بخواند و نه ديگران، و شمس مي گويد: "اين خط سوم منم". "چنان كه آن خطّاط سه گونه خط نبشتي؛

يكي او خواندي لا غير، يكي هم او خواندي و هم غير ، يكي نه او خواندي نه غير او. آن منم كه سخن گويم. نه من دانم نه غير من". (خط سوم، آغاز كتاب)


بزرگترين و گران بها ترين و شايد بتوان گفت تنها هديه اي كه شمس به مولانا در آن قمار عاشقانه بخشيد، "عشق" بود. همان چيزي كه تنها معيار شمس براي ارزيابي مردمان بود. علم و زهد و فضل و عبادت هرگز در مقابل عشق براي او رنگ و بويي نداشت، تا جايي كه حتي پدرش را مورد انتقاد قرار مي داد كه از "عشق" بي خبر است.

در مقالات شمس پدر خود را اين گونه توصيف مي كند: "نيك مرد بود و كرمي داشت. در سخن گفتن آبش از محاسن فرو آمدي. الا عاشق نبود. مرد نيكو ديگر است و عاشق ديگر". (مقالات شمس‌،1/119)


البته شمس اين متاع را به ديگران و حتي بزرگاني از عالم عرفان عرضه كرده بود ولي به چشم هيچ يك آن گونه كه به چشم مولانا آمد، نيامد. اين توان و قوه در مولانا بود كه دست به قماري بزند كه هيچ تضميني براي بردن نداشت، بلكه ممكن بود دنيا و آخرتش را بر سر آن بگذارد. اما مولانا چنان مست و شيدا شده بود كه حاضر بود به خواست شمس به هر خلاف عادتي دست بزند تا به كام خود برسد.


از خلاف آمد عادت بطلب كام كه من          كسب جمعيت از آن زلف پريشان كردم


( حافظ )


مولانا كه پس از ديدار با شمس تولدي دوباره يافته بود، درس و بحث و وعظ را رها كرد و به شعر و ترانه و سماع روي آورد و نكوهش نكوهش كنندگان را به هيچ گرفت.


زاهد بودم ، ترانه گويم كردي           سر حلقه ي بزم و باده جويم كردي


سجاده نشين با وقاري بودم            بازيچه ي كودكان  كويم  كردي


(رباعيا ت مولانا،ديوان شمس، 236 ،شفيعي كدكني )




اما شمس به مولانا چه گفته بود كه او را اين گونه واله و شيدا كرده بود؟ شايد غزل زير بهترين جواب باشد:


گفت كه ديوانه  نه اي، لايق اين خانه  نه اي                  رفتم و ديوانه شدم سلسله بندنده شدم


گفت كه سر مست نه اي، رو كه از اين دست نه اي        رفتم و سر مست شدم وز طرب آكنده شدم


گفت كه تو كشته نه اي، در طرب آغشته نه اي              پيش رخ زنده كنش كشته و افكنده شدم


گفت كه تو زيرككي، مست خيا لي و شكي                    گول شدم هول شدم وز همه بركنده شدم


گفت كه تو شمع شدي، قبله ي اين جمع شدي              جمع نيم، شمع نيم، دود پراكنده شدم


گفت كه شيخي و سري، پيشرو و راهبري                     شيخ نيم، پيش نيم، امر تو را بنده شدم


(ديوان كبير ، غزل 1393)


مدت همراهي اين دو در مرحله نخست پس از ديدار اول از 16 ماه تجاوز نمي كند. مولانا در اين مدت چنان شيفته شمس مي شود كه به هيچ وجه تاب دوري او را ندارد .اما زمزمه ها يي مبني بر رفتن شمس مي شنود و ملتمسانه از او مي خواهد كه نرود.


روشني خانه تويي، خانه بمگذار و نرو                      عشرت چون شكر ما را تو نگه دار و نرو


عشوه دهد دشمن من، عشوه ي او را مشنو            جان و دلم را به غم و غصه بمسپار و نرو


دشمن ما را و تو را بهر خدا شاد مكن                        حيله ي دشمن مشنو، دوست ميازا ر و مرو


هيچ حسود از پي كس نيك نگويد صنما                      آن چه سزد از كرم دوست ، به پيش آر و مرو


(ديوان كبير، غزل 2143)


همين طور كه از ابيات بالا معلوم است، ظاهرا وقتي مولانا تغيير رويه داده است و از كرسي تدريس و سجاده پيش نمازي دست كشيده و دست ارادت كامل  به شمس تبريزي داده است، عده اي از مدرسان علوم شرعي و برخي از مريدان مولانا را خوش نيامده است و نسبت به شمس حسد و دشمني ورزيده اند.وچه بسا نقشه ي قتل شمس را در سر مي پرورانيدند. بنابر اين، شمس كه خواهان چنين آشوب و بلوايي نبود و شايد از جان خويش نيز بيمناك بود، از قونيه بي خبر خارج مي شود و به دمشق مي رود.


پس از اين كه مولانا از حضور شمس در دمشق آگاه مي شود نامه هاي بسيار به او مي نويسد تا به قونيه بازگردد، حتي فرزند خود سلطان ولد را با عده اي از مريدان به دمشق مي فرستد و سر انجام شمس تسليم اصرار مولانا شده و به قونيه باز مي گردد اما اين بار نيز همان حسد ها و دشمني ها شمس را مجبور به ترك قونيه مي كند؛ با اين فرق كه ديگر بازگشتي در كار نبود و مولانا مدتها در هجر او سوخت و غزل هاي سوزان سرود. مولانا به هيچ وجه نمي خواست مرگ شمس را باور كند. ناباورانه اين رباعي را با خود مي خواند كه:



كه  گفت كه :" آن زنده ي جاويد بمرد؟ "          كه گفت كه:" آفتاب اميد بمرد؟"


آن دشمن خورشيد، بر آمد بربام                      دو چشم ببست ، گفت :"خورشيد بمرد"


(رباعيات مولانا، 84 ديوان شمس، شفيعي كدكني)


كم كم مولانا باورش شد كه شمس براي هميشه رفته است. اين بار شمس از درون خود مولانا طلوع كرد و معلوم شد شمس تبريزي با آن همه بزرگي و عظمتي كه داشت، بهانه اي بود براي ايجاد تحولي شگرف در مولانا و بيان قصه عشق از زبان شيرين او براي همه ‌ي عالميان.


مولانا ديگر اهل طرب شده بود نه اهل حسرت و آه. او ديگر به دنبال شمسي خارج از وجود خود نمي گشت چون هزاران شمس از درون او به خارج نور مي افشاندند. وقتي مريدي به خاطر نرسيدن به محضر شمس و نديدن او آهي كشيد و گفت: "حيف!" مولانا بر آشفت و گفت: "اگر به خدمت مولانا شمس الدين تبريزي نرسيدي – به روان مقدس پدرم! - به كسي رسيدي كه در هر تاي موي او هزار شمس‌الدين آونگان است و در ادراك سرِّ سرِّ او حيران!".


شمس تبريز خود بهانه ست          ماييم به حسن لطف، ماييم


با خلق بگو براي روپوش               كو شاهِ كريم و ما گداييم


ما را چه زشاهي و گدايي            شاديم كه شاه را سزاييم


محويم به حسنِِ شمس تبريز        در محو، نه او بود نه ماييم


(ديوان كبير، غزل 1576)


منابع:
1-خط سوم،دكتر صاحب الزماني
2-ديوان حافظ
3-ديوان كبير
4- مقالات شمس
5-مناقب العارفين
6- نفحات الانس

 

آن خطاط سه گونه خط نوشتی

یکی او خـــوانـــــدی لاغـــیــــر

یکی را هم او خواندی هم غیر

یکی نه او خوانــدی نه غـــیـــر او

آن خط سوم منــــم .. .. آن خط سوم منـــــــــــم .. .. .. .

مرا بـخـوان مرا بـخـوان ای سخن تو سحر عام .. . ای هـمـه سهـل و ممـتـنع ای تو نهایت کلام .. . تنگ شد عرصه سخن ای نفست گـره گشـا .. . مرا به مـعـنا برسـان پیـش تـر از سـخـن بیــا .. . مرا بـخـوان مرا بـخـوان کـه خـط سـوم تـو ام .. . گمـشــده در عـرصـه خویـش از ابـدم یا ازلم .. . مرا بـخـوان که قـصـه ام قـصـه سرگـشـتـگـی ام .. . بر لب تشنه گیج و مات جان به سر از تشنگی ام .. . ای تو همیـشـه همه جـا مـن به کـجـا رسـیده ام .. . اســیـر لـعـنـتـم هـنــوز یــا بـه خـــدا رسـیده ام .. . چرا هر آنچه ســاخـتـم یـکـی یـکـی خــراب شـد .. . چرا حــدیـث بــودنــم ســـوال بـــی جــواب شـد .. . قفل مـعما شـده ام کلـیـد آن به دسـت کـیـسـت .. . ای که مـرا نوشـته ای نـخوانـده ماندنم ز چیست .. . مرا بـخـوان که قـصـه ام قـصـه سرگـشـتـگـی ام .. . بر لب تشنه گیج و مات جان به سر از تشنگی ام .. . ای تو همیـشـه همه جـا مـن به کـجـا رسـیده ام .. . اســیـر لـعـنـتـم هـنــوز یــا بـه خـــدا رسـیده ام .. . چرا هر آنچه ســاخـتـم یـکـی یـکـی خــراب شـد .. . چرا حــدیـث بــودنــم ســـوال بـــی جــواب شـد .. . قفل مـعما شـده ام کلـیـد آن به دسـت کـیـسـت .. . ؟ ای که مـرا نوشـته ای نـخوانـده ماندنم ز چیست .. . ؟


 

در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد

 

در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد

 

در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد

عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد

جلوه‌ای کرد رخت دید ملک عشق نداشت

عین آتش شد از این غیرت و بر آدم زد

عقل می‌خواست کز آن شعله چراغ افروزد

برق غیرت بدرخشید و جهان برهم زد

مدعی خواست که آید به تماشاگه راز

دست غیب آمد و بر سینه نامحرم زد

دیگران قرعه قسمت همه بر عیش زدند

دل غمدیده ما بود که هم بر غم زد

جان علوی هوس چاه زنخدان تو داشت

دست در حلقه آن زلف خم اندر خم زد

حافظ آن روز طربنامه عشق تو نوشت

که قلم بر سر اسباب دل خرم زد

گل‌هايي از گلستان

 

گل‌هايي از گلستان

 

به چه كار آيدت ز گل طبقي

از گلستان من ببر ورقي

گل همين پنج روز و شش باشد

وين گلستان هميشه خوش باشد

سعدي از ستون‌هاي سترگ سخن پارسي است. شيريني و شيوايي سخن او در غزل همتايي جز حافظ ندارد. همين است كه او را از ديرباز افصح المتكلمين (شيواترين سخنوران) لقب داده‌اند. سعدي در انواع سخن استاد است؛ چه غزل، چه قصيده، چه مثنوي (بوستان)، چه در حكايات منثور (گلستان)، چه قطعه، چه رباعي و ترجيع بند. آرامگاه او سعديه در شيراز، همچون حافظيه (مزار حافظ) از يادمان‌هاي تاريخي و ميراث‌هاي فرهنگي ارجمند شيراز و ايران زمين است.

منت خداي را عز و جل  (سپاس خاص خداي بزرگ است) كه طاعتش موجب قربت (نزديكي به خداوند) است و به شكر اندرش مزيد نعمت (شكرگزاري خداوند سبب افزايش نعمت) . هر نفسي كه فرو مي رود،‌ ممد حيات است (نفس كشيدن باعث ادامه زندگي است) و چون برمي‌آيد مفرح ذات (بازدم موجب شادماني جان است). پس در هر نفسي، دو نعمت موجود است و بر هر نعمتي شكري واجب.

از دست و زبان كه برآيد

كز عهده شكرش به درآيد

اعملوا آل داوود شكراً و قليل من عبادي الشكور. (اي خاندان داوود شكرگزار باشيد كه اندكي از بندگان من شكرگزارند) سباء13

بنده همان به كه به تقصير خويش

عذر به درگاه خداي آورد

ورنه سزاوار خداونديش

كس نتواند كه بجاي آورد

يك شب تأمل ايام گذشته مي‌كردم و بر عمر تلف كرده تأسف مي‌خوردم و سنگ سراچه دل به الماس آب ديده مي‌سفتم (با اشك ريختن دل سنگين خود را نرم و سبك مي‌كردم) و اين بيت‌ها را مناسب حال خود مي‌ديدم:

هر دم از عمر مي‌رود نفسي

چون نگه مي‌كنم نماند بسي

اي كه پنجاه رفت و در خوابي

مگر اين پنج روز دريابي

پادشاهي با غلامي كه هرگز دريا را نديده بود، سوار كشتي شد. غلام دچار دريازدگي شد و شروع به گريه و زاري كرد. هيچ كس نتوانست او را با حرف آرام كند. حكيمي دانا با اجازه پادشاه دستور داد غلام را به دريا بيندازند. پس از اينكه مدتي دست و پا زد و آب خورد، او را از دريا گرفتند. در اثر اين كار غلام به گوشه‌اي رفت و آرام گرفت. پادشاه از حكمت كار حكيم پرسيد و حكيم پاسخ داد:

«قدر عافيت كسي داند كه به مصيبتي گرفتار آيد»

پادشاهي مرد درويشي را در مسير خود ديد و به او گفت: درويش، هيچ به ياد ما هستي؟ درويش جواب داد: بله، وقتي خدا را فراموش مي‌كنم به ياد شما مي‌افتم.

عبادت پيشه‌اي رياكار، خودش را بين مردم انساني پرهيزگار جازده بود. آوازه زهد او به پادشاه رسيد و خواست تا مرد عابد را ببيند. درويش متظاهر براي اينكه پادشاه اعتقاد بيشتري به او پيدا كند تصميم گرفت دارويي بخورد تا بدنش ضعيف و لاغر شود و به انسان‌هاي زاهد شباهت ظاهري بيشتري پيدا كند. پس دارويي سمي و مرگ‌آور خورد و مرد.

آنكه چون پسته ديدمش همه مغز

پوست بر پوست بود همچو پياز

پارسايان روي در مخلوق

پشب بر قبله مي‌كنند نماز

عابدي را حكايت كنند كه شبي ده من طعام بخوردي و تا سحر ختمي در نماز بكردي. صاحبدلي شنيد و گفت: اگر نيم ناني بخوردي و بخفتي، بسيار از اين فاضل‌تر بودي.

اندرون از طعام خالي دار

تا در و نور معرفت بيني

تهي از حكمتي به علت آن

كه پري از طعام تا بيني

پيش يكي از مشايخ گله كردم كه فلاني به فساد من گواهي داده است (به من نسبت ناروا داده است). گفتا به صلاحش خجل كن (با نيكوكاري خود شرمنده اش كن)

تو نيكو روش باش تا بدسگال

به نقص تو گفتن نيابد مجال

پادشاهي از شخص پرهيزگاري پرسيد: «اوقات عزيز چگونه مي‌گذرد؟» گفت: شب‌ها با خدا راز و نياز مي‌كنم، سحرها حاجات خود را از خدا مي‌خواهم و تمام روز گرفتار تأمين مخارج زندگي هستم.

اي گرفتار و پاي بند عيال

دگر آسودگي مبند خيال

غم فرزند و نان و جامه و قوت

بازت آرد زسير در ملكوت

جوان دانشمندي به پدر خود گفت: هيچ كدام از حرف‌هاي واعظان كه با شور و حال بالاي منبر مي‌زنند در من اثر نمي‌كند، چون خودشان به گفته‌هاي خود عمل نمي‌كنند. پدر پاسخ داد: پسرم، به صرف اين فكر نبايد از فصيحت علما روي بگرداني. تو به اين كه فلان دانشمند به علم خود عمل نمي‌كند كاري نداشته باش و فقط از علم او استفاده كن.

باطل است آنچه مدعي گويد

خفته را خفته كي كند بيدار

مرد بايد كه گيرد اندر گوش

ورنوشته است پند بر ديوار

حاتم طايي را گفتند: از تو بزرگ همت‌تر در جهان ديده يا شنيده‌اي؟ گفت: بلي، روزي چهل شتر قرباني كرده بودم، امراي عرب را. پس به گوشه صحرايي به حاجتي برون رفته بودم. خاركني را ديدم پشته‌اي فراهم آورده. گفتمش به مهماني حاتم چرا نروي؟ كه خلقي به سماط (سفره) او گرد آمده‌اند. گفت:

هر كه نان از عمل خويش خورد

منت حاتم طايي نبرد

من او را به همت و جوانمردي از خود برتر ديدم.

ناخوش آوازي به بانگ بلند قرآن مي‌خواند. صاحبدلي برو بگذشت. گفت تو را مشاهره (دستمزد ماهيانه) چندست؟ گفت: هيچ. گفت پس (چرا) اين زحمت را به خود مي‌دهي؟ گفت: از بهر خدا مي‌خوانم. گفت: از بهر خدا مخوان.

گر تو قرآن برين نمط خواني

ببري رونق مسلماني

نمط: روش

يكي دوستي را كه زمان‌ها نديده بود، گفت: كجايي كه مشتاق (ديدارت) بوده ام. گفت: مشتاقي به (بهتر) كه ملولي.

ديرآمدي اي نگار سرمست

زودت ندهيم دامن از دست

معشوقه كه ديردير بينند

آخر كم از آنكه سير بينند

مهمان پيري شدم كه مال فراوان داشت و فرزندي خوبروي. شبي حكايت كرد مرا، به عمر خويش به‌جز اين فرزند نبوده است. درختي درين وادي زيارتگاه است كه مردمان به حاجت خواستن آنجا روند. شب‌هاي دراز در پاي آن درخت، بر حق بناليده‌ام تا مرا اين فرزند بخشيده است. شنيدم كه پسر با رفيقان آهسته همي‌گفت: چه مي‌شد كه من مي‌دانستم آن درخت كجاست تا دعا مي‌كردم و پدرم مي‌مرد.

شنيدم كه پيرمرد عارفي به مريد خود مي‌گفت: اي پسر، چندانكه تعلق خاطر آدميزاد به روزي است، اگر به روزي‌ده (دهنده روزي) بود به مقام ملائكه مي‌رسيد.

هندويي، نفت‌اندازي (پرتاب كردن نفت شعله‌ور كه از فنون جنگي بوده  است) مي‌آموخت. حكيمي گفت: تو را كه خانه نيين (از جنس ني) است، بازي نه اين است.

مرد ناداني چشم‌درد گرفت. پيش دامپزشك رفت. دامپزشك از همان دارويي كه در چشم چارپايان مي‌ريخت در چشم مرد ريخت و او نابينا شد. براي داوري نزد قاضي رفتند. قاضي گفت: دامپزشك بي‌تقصير است، چون اگر اين مرد خر نبود، هيچ وقت پيش دامپزشك نمي‌رفت.

ندهد هوشمند روشن رأي

به فرومايه كارهاي خطير

بوريا باف اگر چه بافنده است

نبردندش به كارگاه حرير

بوريا: حصير

از بزرگي پرسيدم معني حديث «اعدي عددك نفسك التي بين جنبيك»(دشمن‌ترين دشمن تو نفس تو است كه در ميان دو پهلوي تو است) چيست؟ و چرا بزرگترين دشمن انسان، نفس انسان است؟ گفت: براي اينكه به هر دشمني خوبي كني، دوست مي‌شود، مگر نفس كه هرچه بيشتر با او مدارا كني، سركش‌تر مي شود و دشمني‌اش را با تو زيادتر مي‌كند.

دو كس رنج بيهوده بردند و سعي بي فايده كردند. يكي آنكه اندوخت و نخورد و ديگر آنكه آموخت و نكرد.

علم چندان كه بيشتر خواني

چون عمل در تو نيست ناداني

نه محقق بود، نه دانشمند

چارپايي برو كتابي چند

آن تهي مغز را چه علم و خبر

كه برو هيزم است يا دفتر

خشم بيش از حد گرفتن، وحشت آرد و لطف بي وقت، هيبت ببرد. نه چندان درشتي كن كه از تو سير گردند و نه چندان نرمي كه بر تو دلير شوند.

درشتي و نرمي به هم در بهست

چوفاصد كه جراح و مرهم نهست

فاصد:رگزن

كارها به صبر برآيد و مستعجل (شتاب كار) به سردرآيد (از پاي درآيد)

به چشم خويش ديدم در بيابان

كه آهسته سبق برد از شتابان

سمند بادپاي از تك فروماند

شتربان همچنان آهسته مي‌راند

سبق برد: سبقت گرفت